نامه ای به زهرا رهنورد:می‌دانستم گل نرگس را خیلی دوست داری

   

وقتی می‌خواستم این نامه را برایت بنویسم، خیلی فکر کردم با چه عنوانی خطابت کنم:آنچنان که این روزها مرسوم شده بانوی سبز؟ یا زهره جان، آنچنان که همیشه میرحسین صدایت می‌زند و یا زهرا، همان نام مستعاری که از سال‌ها پیش برای خودت انتخاب کرده ای و هنوز هم خیلی‌ها نمی‌دانند که نام واقعی تو نه زهرا رهنورد که زهره کاظمی است.

من اما ترجیح می‌دهم تو را خانم رهنورد خطاب کنم، همان‌گونه که همیشه صدایت می‌کردم.از همان روز اول که به واسطه یک کلاس قصه نویسی با شما آشنا شدم و تا همین یک سال پیش قبل از اینکه در حصر قرار بگیرید، همیشه برای من خانم رهنورد بودی . از همان موقع که تو استاد دانشگاه هنر بودی و وقتی قصه‌هایم را خواندی، من را که نوجوانی بیشتر نبودم به یک صفحه ادب و هنر در یک روزنامه معرفی کردی و همان برای من راه و انگیزه ای شد که روزنامه نگاری را به عنوان یک حرفه جدی انتخاب کنم. همان خانم رهنوردی که خیلی زود احساساتی می‌شد و بغض می‌کرد، حتی وقتی سرود ای ایران را می‌شنید.

همان خانم رهنوردی که چون در نوجوانی پدرم را از دست دادم، همچون دوستی مهربان آنقدر با من همدردی و البته همراهی کرد که امروز می‌توانم بگویم اگر نبود، شاید هرگز مسیر شغلی و تحصیلی‌ام را پیدا نمی‌کردم.

شاید مهم‌ترین ویژگی‌ات را مهربانی یافته‌ام که با توصیف این ویژگی نامه را شروع کرده‌ام، خیلی‌ها در باره شجاعت ات نوشته‌اند من اما دوست دارم درباره مهربانی هایت بنویسم.

می خواهم از آن شب سرد زمستانی بنویسم، یک میهمانی که جمعی از خانواده های زندانیان سیاسی نیز در آن حضور داشتند، همان مهمانی که وقتی تمام شد هرکس راهش را کشید و به طرف خانه اش رفت.برخی سوار اتومبیل های خود شدند و برخی سوار اتومبیل های دوستان خود. کسانی هم تاکسی گرفتند.تو مثل همیشه منتظر تاکسی بودی و من که مثل همیشه از حرف زدن با تو سیر نمی شدم تند و تند با تو حرف می زدم، حرفهایی از نوع همان حرفهای شانزده- هفده سالگی ام که در رنج از دست دادن پدر آن همه بی قرار شده بودم، بعد از این همه سال هنوز هم درد دل می گفتم.من با تو حرف می زدم و دیدم این بار برخلاف همیشه دل به حرفهایم نداده ای. به زنی کمی آن دور تر اشاره کردی و گفتی:ببین، خانم(...)این وقت شب و در این سرما پیاده کجا می رود؟تو بدو بدو به طرفش رفتی.می دویدی که خیلی دور نشود و من نیز به دنبالت دویدم...رفتی چادر آن خانم را کشیدی و پرسیدی:این موقع شب تنها و پیاده کجا می روی؟به دستش نگاه کردی که بلیت اتوبوس شرکت واحد را توی دستش فشار می داد.خانه‌اش در انتهای جنوب شهر تهران بود، یک منطقه فقیرنشین که بیش از یک ساعت با آن فاصله داشتیم.

گفت:«می روم تا مسیر اتوبوس را پیدا کنم.»

دستش را کشیدی :«الان خیلی دیر وقت است، اصلا هم معلوم نیست از این حوالی اتوبوسی به طرف خانه ات برود؟»

تاکسی گرفتن ات برای آن زن و پرداخت کرایه اش، شاید کار چندان مهمی نباشد، اما آنچه این خاطره را برایم ماندگار کرده، این است که از میان همه ی آن زنانی که آن شب از آن خانه زدند بیرون، فقط تو آن زن تنها را دیدی.هیچ کس به او توجه نداشت اما تو توجه کردی، مهم تر اینکه اتهامی که به همسرش زده بودند، آنقدر عجیب و حاد بود که خیلی ها ترجیح می دادند از او دوری کنند.بعد از رفتن اش این بار تو بودی که با من درد دل کردی.

گفتی:«ژیلا!دیدی بعضی ها دلشان نمی خواست با او حرف بزنند، دیدی بعضی ها چطور از او فاصله می گرفتند، و دیدی چقدر راحت بعضی ها سوار اتومبیل شان شدند و او را ندیدند؟»

خط سیاسی همسرش برای تو مهم نبود، تو فقط تنهایی آن زن را در آن شب تاریک و سرد می دیدی، چیزی که برخی نمی دیدند.

فقط او نبود، خیلی ها آن روزها به دیدن خانواده های زندانیان سیاسی و شهدای جنبش سبز می رفتند و تو می گفتی سر زدن به این افراد گرچه اهمیت دارد اما ترجیح می دهی که به خانه های زندانیان گمنام بروی، آنها که کمتر کسی سراغ شان را می گیرد.به خانه امید( ...)رفتی، در قسمتی از جنوب شهر تهران که هرگز نامش را هم نشنیده بودم.به دیدن خانواده شهید میثم عبادی رفتی، آن ها هم در جنوب شهر زندگی می کردند، تقریبا جایی در حومه تهران.

سالها بود که تو را ندیده بودم، و بعد از انتخابات و جنبش سبز، فرصتی طلایی برایم بود که دوباره می توانستم ببینمت و ساعتها با هم حرف بزنیم.دلم می خواست بیشتر حرف بزنی، دوست داشتم از زندگی ات با میرحسین بیشتر بدانم، می خواستم هم خودت را بیشتر بشناسم و هم از طریق تو راهی به شناخت بیشتر میرحسین پیدا کنم، مسیری که بدون هیچ افراط و تفریطی و بدون هیچ اغراقی از او بگوید، از او و تحولاتش در همه ی این سالها و بویژه بعد از انتخابات. و تو چه راوی منصفی بودی، هم در بیان ویژگی های همسرت و هم وقتی از دیگران سخن می گفتی.مخصوصا آن روز که از کسی حرف می زدی که هیچ کدام دوستش نداشتیم.ناگهان گفتی اما نباید غیرمنصفانه در باره اش حرف زد و کاملا او را نفی کرد. بعد مثال هایی از برخی از نظرات و اقدام های مثبتش برایم آوردی.

من یکسره از تو سوال می کردم و اغلب با حوصله جواب می دادی...بارها در باره دهه شصت و اعدام های سال 67 پرسیدم.از نظر خودت و میرحسین...و تو یک‌بار گفتی:«ژیلا، این همه در این باره سوال می کنی، یعنی تردید داری که نظر من درباره این موضوع چیست؟تو که باید من را خوب بشناسی...»

می شناختمت و می دانستم نظرت چیست.اما می‌پرسیدم که در ذهن خودم قطعات گم شده پازل دهه ای پر از ابهام را پیدا کنم.

در مصاحبه با نیک آهنگ کوثر همان حرفهایی را که بارها به من در باره اعدام‌های دهه شصت زده بودی، تکرار کردی:« آن اتفاق لکه‌های سیاهی است که به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد.»

با نیک آهنگ کوثر مصاحبه کرده بودی، هم حسین شریعتمدار کیهان به تو انتقاد می کرد که چرا با کسی مصاحبه کرده ای که به گفته وی یک کاریکاتوریست فراری و ضد انقلاب است، و هم خیلی از دوستانت به تو انتقاد می کردند که چرا با کسی مصاحبه کرده ای که بارها در کاریکاتورهایش به تو و میرحسین توهین کرده... و تو با خنده ای می‌گفتی یعنی فقط باید با کسانی مصاحبه کنیم که ما را دوست دارند ؟چه اشکالی دارد که با کسی مصاحبه کنیم که منتقد جدی ماست؟

گاهی هم از رفتارهای میرحسین در زندگی شخصی تان می‌پرسیدم، و هر چه بیشتر می‌شنیدم بیشتر به برابری خواهی عملی او برای زنان و مردان پی می‌بردم.با همه گرفتاری‌ها و مشغله‌هایش در همه ی این سال‌ها در همه امور در کنار تو بود، حتی در امور رسیدگی به خانه و فرزندان. به قول خودت او دلش نمی‌خواست تو زمان ات را کنار گاز آشپزخانه تلف کنی، همچنین می گفتی به دخترهاش هم همیشه می‌گوید به جای اینکه وقت تان را در آشپزخانه بگذرانید فعالیت‌های فکری و اجتماعی بکنید.

می دانستم پیش از ازدواج با او، حجاب نداشتی:«خانم رهنورد، شنیده ام که به درخواست آقای موسوی با حجاب شده‌اید؟»

با همان صراحت همیشگی ات گفتی:« هر کی گفته بی خود گفته.حالا دیگران بگویند تو چرا باور کردی؟به نظرت من آدمی هستم که مثلاً به درخواست شوهرم حجاب بپوشم؟»

و من توضیح می‌دادم نه!باور نکردم، می‌خواستم از زبان خودتان بشنوم.و تو تعریف می‌کردی که در زمان آشنایی با میرحسین یا به قول خودت حسین، حجاب نداشتی و همچون بسیاری از دختران دانشجو در آن دوره لباس می‌پوشیدی.به هنگام ازدواج نیز حجاب نداشتی و مدتی بعد از آن نیز همین طور.

به قول خودت با مطالعه و مطالعه و به انتخاب خودت به سوی حجاب رفتی، نه به خاطر درخواست شوهر کاملاً مذهبی‌ات.

و من کنجکاوانه می‌پرسیدم: یعنی هیچ وقت آقای موسوی که یک مرد کاملاً مذهبی بود به شما نگفت حجاب بپوشید؟ و تو پاسخ می‌دادی:«سؤالت نشان می دهد نه من را درست شناخته ای و نه او را.نه من کسی هستم که چنین امر و نهی‌هایی را بپذیرم و نه موسوی کسی است که امر و نهی کند، حتی به دخترانش نیز هرگز امر و نهی نمی کند.نه به دخترانش و نه به هیچ کس دیگر.»

و من باز می گفتم:الان که می دانم این جوری هستید، نه آقای موسوی می‌تواند شما را مجبور به انجام کاری کند و نه ممکن است که خودتان بپذیرید.اما خب آن موقع‌ها هم شما یک زن خیلی جوان بودید و هم موسوی یک انسان مذهبی که از یک خانواده ستنی برخاسته بود، گفتم شاید آن موقع‌ها...

و می‌گفتی:«موسوی از همان موقع این جوری بود و هیچ علاقه ای به تحمیل عقاید خودش به دیگران از جمله همسرش نداشت» و بعد با خنده ای اضافه می کردی:«بر فرض هم که داشت، مگر من ممکن بود قبول کنم؟من خودم محال است زیر بار این بروم که کسی چیزی را به من تحمیل کند.تا خودم به حقیقتی نرسیده ام مجاب کسی نمی شوم.»

با اصرار می گفتی که حجاب یک انتخاب شجاعانه از جانب خودت بوده است، می گفتی قبل از اینکه موسوی را بشناسی، شناسائی اسلام و حجاب را آغاز کرده بودی ...جریان اسلام‌گرایانه را بیشتر توسط شریعتی در حسینیه ارشاد شناختی . پس با جرئت به این انتخاب دست زدی با این همه هنوز هم معتقد بودی که پوشش زن مسلمان باید انتخاب خودش باشد و نه یک اجبار و دستور. »

تو و موسوی برای من سمبل یک زوج عاشق هستید که بعد از این همه سال زندگی مشترک، همچنان عاشق مانده‌اید . در روزهای انتخابات عکسی از تو در کنار موسوی انتشار یافت که دست در دست هم داشتید که خیلی معروف شد، از نظر خیلی‌ها این عکس کلیشه های رایج در جمهوری اسلامی را شکست.وقتی به تو گفتم این عکس انتخاباتی خیلی مورد توجه قرار گرفته، گفتی :« اما دست در دست هم قدم زدن و راه رفتن عادت ما بود و هست... من و موسوی وقتی در خانه هم راه می‌رویم حتی اگر یک نیمچه پله ای هم مقابلمان باشد دست هم را می‌گیریم یعنی این کار برای ما یک رفتار طبیعی مثل سلام کردن است . ما از زمانی که با هم نامزد شدیم تا الان که نزدیک به 37 یا 38 سال از آن زمان می‌گذرد ،هیچ‌وقت راهی نبوده که دست یکدیگر را نگیریم و در آن گام بگذاریم چه آن مسیر خانه باشد یا بیرون از خانه . استقبال مردم از رفتار طبیعی و ساده ما به روانشناسی جامعه ای باز می گردد که پر از تابو و ممنوعیت‌های بی دلیل است . جامعه ای که در آن بی خود آن را سرشار از تابو و تحریم کرده‌ایم.»

در یک شب بارانی، با جمعی از خانواده های زندانیان سیاسی به دیدار یک زندانی زن که تازه آزاد شده بود، می‌رفتیم.باران تندی به شیشه های اتومبیل می‌خورد و تو به بیرون خیره شده بودی، به باران.سرنشینان ماشین همه با هم حرف می‌زدند و فقط تو در سکوت باران را نگاه می‌کردی تا اینکه پشت یک چراغ قرمز، جوان گل‌فروش گل‌های نرگس اش را برای فروش به طرف ما گرفت.تو دو دسته گل نرگس از او خریدی.

پرسیدم دو دسته گل را برای زندانی تازه آزاد شده خریده‌اید؟ گفتی که نه، فقط یک دسته‌اش را.

من با شیطنت گفتم:«آهان، فهمیدم و یک دسته‌اش را هم برای آقای موسوی عزیزتان خریده‌اید.»

فوری گفتی:«نه! برای او نگرفته‌ام.برای خودم خریده‌ام.گاهی بد نیست آدم برای خودش هم گل بگیرد.گل نرگس را خیلی دوست دارم.هر وقت بتوانم می‌خرم و در سجاده یا روی میزم می‌گذارم.عطرش سرمست کننده است.»

می‌دانستم گل نرگس را خیلی دوست داری و شاید هم برای همین نام یکی از دخترها را نرگس گذاشته بودی.

و می‌دانستم که میرحسین اغلب روزها در بازگشت از دفتر کارش، شاخه گلی را برایت می‌آورد، شاخه گلی که از باغچه کوچک حیاطتان می‌چید، گل‌هایی که خودش کاشته بود...و حدس می‌زدم دسته گلی را که حالا خودت خریده ای در کنار شاخه گلی که همان روز میرحسین برایت چیده بود، می‌گذاری.

ژیلا بنی یعقوب

نوشته شده در 2 اسفند 1390 | بدون نظر



خب می بینمتون!؟

   

گاهی مجید دری، زندانی سیاسی محبوس در زندان بهبهان به من تلفن می زند، تا هم حالی از خودم بپرسد و هم حال بهمن و دیگر دوستانش را در بند 350 اوین...دوستانی که یکسال در اوین با هم بوده اند.

از شنیدن صدای مجید خوشحال می شوم، اما در پایان تلفن هر بار جمله ای را می گوید که دلم خیلی می گیرد و بغض می کنم، جمله ای که انگار تکیه کلام مجید در روزهای قبل از زندان در پایان هر تلفن اش بوده و همچنان این عادت برایش مانده

به جای خداحافظی هر بار می گوید:خب می بینمتون...

و من هر بار با خودم می گویم:چه وقت؟

امروز هم بعد از مدتها تلفن زد و در آخر مکالمه باز گفت:خب می بینمتون

نوشته شده در 29 دی 1390 | 1 نظر



بازهم ملاقات کابینی، باز هم شیشه و سیم های تلفن

   

امروز دوشنبه بود، روز ملاقات با بهمن ...باز هم ملاقات کابینی، بازهم از پشت شیشه دیدمش و از پشت سیم های تلفن صدایش را شنیدم.

دیگه کم کم تصور بهمن بدون کابین شیشه ای برایم دشوار است، وقتی حدود دو سال همه اش کسی را پشت شیشه ببینی، این شیشه کم کم برایت طبیعی می شود.کم کم نمی توانم تصور کنم که بهمن را بدون این شیشه ی مات لعنتی بببینم، نمی توانم تصور کنم می توانم دستهایش را در میان دست هایم بگیرم، نمی توانم تصور کنم می شود صدایش را مستقیم و بدون واسطه ی این سیم های لعتنی هم شنید...

کسانی اما می گویند آنها جای شان خیلی خوب است، تلویزیون بزرگ دارند، فروشگاهی دارند که مواد اولیه بهشون می فروشد و می توانند خودشان برای خودشان غذاهای خوشمزه درست کنند، آنها در حیاط 200 متری بند 350 می توانند فوتبال بازی کنند و تازه اتاق های شان فرش های خوبی دارد....

و من فقط به این فکر می کنم قدم زدن در حیاطی که از هر طرف خیلی زود به دیوار می رسد چه فایده ای دارد اصلا؟فوتبال بازی کردن پشت سیم های بلند خاردار چه لذتی دارد....آزادی!تو کجایی؟بهترین چیزها در پشت سیم های خاردار، طعم خوبش را از دست می دهد... بهمن بدمزه ترین غذاها را با طعم ازادی به خوشمزه ترین غذاهای پشت میله ها ترجیح می دهد. اصلا بهمن ازادی بدون فوتبال را می خواهد...آزادی بدون تلویزیون بزرگ زندان را با آن برنامه های سیمای دولتی اش را ، زمین سنگفرش و سخت خیابان و بیایان ها را به طعم خوابیدن روی فرش ها و تخت های زندان

نوشته شده در 19 دی 1390 | 2 نظر



مهندس توسلی :سختی می کشیدیم و امیدوارتر می شدیم

   

چند روزی است که مهندس توسلی، از اعضای نهضت آزادی، بازداشت شده و به زندان اوین منتقل شده و من در این چند روز به حرفهایش فکر می کنم که همیشه خیلی برایم آموزنده بوده...او همیشه به دور از احساس و هیجان و با تفکر زیاد حرف می زند .او هم مثل بسیاری از همفکرانش بر خلاف حیلی از ماها صبور است، واقعا صبور و با حوصله

(آنچه در ادامه می اید با استفاده از یادداشت های خودم و البته یادداشت یکی از دوستان که در یک میهمانی افطار چند سال پیش برداشته ایم ، نوشته شده و نقل قول ها نسبتا دقیق است)

یادم می آید چند سال پیش به همراه تعدادی از روزنامه نگارها، شبی برای افطار به یک میهمانی در خانه عزیزی دعوت شدیم، دکتر یزدی و مهندس توسلی هم آنجا بودند.بعد از افطار تقریبا همه صحبت کردند، اغلب خطاب به مهندس توسلی و دکتر یزدی می گفتند: آخر این چه وضعی است که شماها اینقدر صبر و حوصله دارید و هیچ وقت هم از مبارزه خسته نمی شوید و هیچ کدام هم بعد از این همه سال زندان و مبارزه، نمی گویید دیگر مبارزه بس است، چون فایده ای ندارد.مدام هم ما را به روش های مسالمت آمیز و صبر دعوت می کنید.صبر ما تمام شده، چطور صبر شما تمام نشده؟

دکتر یزدی و مهندس توسلی گفتند که چرا باید خسته بشویم، پنجاه-شصت سال که برای مبارزه زیاد نیست...در مجموع هم که مردم ایران صدسال است مبارزه خود را برای آزادی و دمکراسی شروع کرده اند.ما راه زیادی نرفته ایم.جرا باید خسته و ناامید باشیم؟

بعد از این حرفها من رو به دکتر یزدی و مهندس توسلی گفتم : نسل شما نسل صبر و استقامت بود. خیلی فرق ها هست بین ما و شما. نسل ما با یک اتفاق کوچک امیدوار می شوند و با یک اتفاق کوچک تر ناامید. با آمدن خاتمی همه ی در ها را باز شده دید و با یک انتخابات همه درها را بسته . . . این سردرگمی باعث می شود این نسل ضربه بخورد.

گفتم:نمی دانم شما چطور به این همه صبر و استقامت رسیده اید، شاید شما باید به ما آموزش بدهید که چگونه در مسیر مبارزه صبور باشیم؟.

دکتر یزدی گفت :«درست است، خیلی از شماها امید ندارید. بارور کنید امید را...رفع کنید این نقضیه را در خودتان . . .»

بعد از او بود که مهندس توسلی گفت: «ما توی این 40 سال خیلی سختی ها کشیدیم . خیلی اذیت ها شدیم. همین طور سخنرانی هایی بود که به هم می خورد ، حتی برنامه های شب احیا ما را تحمل نمی کردند و به هم می زدند روزنامه هایی بود که بسته می شد، رفقایی که همه در بند می شدند،شکنجه هایی که در زمان شاه تحمل کردیم، شکنجه هایی که سال 67 و 69 شدیم . . . فحش هایی که توی مجلس می خوردیم ..اما همین طور امید وارتر می شدیم . همین طور می نشستیم برای آینده برنامه ریزی می کردیم . »

گرچه مهندس توسلی همیشه پیش از آن به نسل جدید بویژه دانشجو ها انتقاد می کرد اما آن شب گفت:

«من به شما امیدوارم ،چون وضعیت سواد و آموزش های شما و جوانان امروز خیلی بیشتر و بهتر از سه یا چهار دهه قبل است . آینده ای بهتر از ما در انتظار شماست . »

نوشته شده در 18 آبان 1390 | 2 نظر



یک استدلال عجیب در سالن ملاقات زندان اوین و ربطش به کتک خوردن فرزند یک زندانی سیاسی

   

امروز در سالن ملاقات زندان اوین، فرزند محمدرضا مقیسه را کتک زدند، محمدرضا مقیسه از همکاران خیلی خوب ما روزنامه نگارهاست که چندین و چند سال عضو هیئت مدیره انجمن صنفی روزنامه نگاران بوده و در یپیگیری امور همکارانش بسیبار خوشنام و جدی.

می خواستم بدانم که دلیل این ضرب و شتم چه بوده...از اغلب خانواده ها پرسیدم که موضوع از کجا شروع شد که به کتک و کاری و ضرب و شتم یکی از فرزندان زندانیان سیاسی رسید.

اغلب این جوری پاسخم را دادند که وقتی مصطفی مقیسه می خواسته کارت ملاقات را روی میز پرکند، یکی از ماموران(سرباز وظیفه) به او گفته که حق نداری روی میز کارت را پرکنی و باید ایستاده کارت ات را تکمیل کنی.

و ظاهرا همین سرآغاز یک جدل شده و بعد هم دو-سه نفر بر سر مصطفی پسرجوان مقیسه ریختند و کتکش زدند.

در گوشه سمت چپ طبقه همکف در سالن ملاقات، مدتهاست که میزی هست که کارت های آبی رنگ ملاقات را روی آن قرار می دهند.جایی که ما هرهفته یکی از این کارتها را بر می داریم و مشخصات خود و زندانی مان را می نویسیم و سپس آن را به متصدی های البته خوش اخلاق سالن ملاقات می دهیم و بعد آنها ساعت یا ساعت های بعد ما را صدا می کنند تا به برای ملاقات به طبقه دوم برویم.

امروز وقتی به همان میز همیشگی مراجعه کردم، دیدم که کاغذی زیر شیشه اش گذاشته اند: «از پر کردن کارت ملاقات روی میز خودداری کنید.»

بعد از ماجرایی که برای مصطفی مقیسه پیش آمد نزد ماموری که نزدیک میزایستاده بود، رفتم و پرسیدم:«راستی چرا از امروز اجازه نمی دهید که کارت ها را روی میز پر کنیم؟مگر این میز از طلا و جواهر است که نگرانید ساییده شود؟»

مامور که یک سرباز وظیفه بود گفت:«من که کاره ای نیستم، مافوقم این دستور را به من داده... اما اگر شما هم استدلال مافوق من را بشنوید، حق رابه او می دهید که چنین تصمیمی گرفته»

گفتم:«خب، لطفا بگو استدلال آقای مافوق چیست؟»

گفت:« اغلب کسانی که برای ملاقات می آیند و اینجا کارت های شان را پر می کنند، زنان هستند، آنها وقتی خم می شوند تا کارتشان را پر کنند، پشت به جمعیتی که پشت سرشان ایستاده اند، خم می شوند. خب خم شدن شان می تواند برای برخی از مردان که در پشت سر آنها ایستاده اند، خوشایند باشد...»

بقیه حرفهایش را نشنیدم .گفتم:«چی؟!اولا که کسی که امروز به خاطر خم شدن و پرکردن کارتش روی این میز کتک خورد یک مرد بود و نه یک زن!ثانیا عجب مافوقی داری و چه مسائلی از ذهنش می گذرد که هرگزبه مغز ما هم خطور نکرده بود.»

استدلال رو دیدید؟خیلی قوی بود.نه؟!

نوشته شده در 9 آبان 1390 | 3 نظر



ما زندگی می کنیم

   

مدتی بود به این موضوع فکر می کردم که سیستم امنیتی و قضایی ایران از زندانی کردن همسرم، بهمن و چند صد زندانی سیاسی دیگر چه هدفی را دنبال می کند؟و تاکتون چه میزان از هدفی را که در این باره برای خود تعریف کرده اند، متحقق شده.؟

چندروز پیش یاد خاطره ای افتادم. خاطره ای که به من نهیب زد که خیلی هم در فکر هدف آنها و درک آن نباشم.

چندسال پیش که تازه، همکار مان آقای اکبرگنجی بعد از پنح سال از زندان ازاد شده بود، من به خاطر پوشش خبری یک تظاهرات مسالمت آمیز زنان در تهران بازداشت شدم و دو هفته ای مورد بازجویی قرارگرفتم.دریکی از همین بازجویی ها از آقای بازجو یا آن طور که خوشان می گفتند اقای کارشناس پرسیدم:

«راستی! دستاورد پنج سال زندانی کردن آقای گنجی برای سیستم شما چه بود؟جز آن همه هزینه ای که به خاطر زندانی کردنش به خودتان وارد کردید؟جز آن همه تبلیغاتی که بسیاری از رسانه های بین المللی و سازمان های حقوق بشری علیه شما انجام دادند؟گنجی که از قبل هم مشهورتر و در اهدافش هم مصم تر از قبل شده.

آقای بازجو فکری کرد و گفت : «درعوض، پنج سال تمام نگذاشتیم گنجی زندگی کند!»

عجب استدلالی!نگذاشتیم پنج سال زندگی کند!

گفتم:«آقای بازجو!من سعی می کنم از منظر شما این موضوع را ببینم.واقعا شما منافع ملی یک نظام را که به ظاهرا این همه به آن علاقه دارید این جوری معامله می کنید که نگذارید پنج سال یک نفر زندگی کند؟این هم شد دستاورد برای شما و نظام.؟»

این جوری، شاید امروز بهتر بتوانم بفهمم که چرا بازجوها و سیستم امنیتی می خواهند بهمن و عبدالله و مسعود و احمد و مهدی و نسرین و بهاره و مهدیه و وحید و عاطفه و خیلی های دیگر در زندان بمانند.نمی خواهند بگذارند که آنها زندگی کنند.

گاهی برخی از دوستانم از من می پرسند که چرا آنها اجازه یک ملاقات بیست دقیقه ای حضوری را به تو و بهمن نمی دهند و شما فقط حق دارید به صورت کابینی با هم ملاقات کنید؟مگر استفاده از این حق برای یک زندانی که چندسال را در زندان سپری کرده، چه امتیاز ویژه ای به حساب می آید؟

و من حالا می توانم بهتر از قبل پاسخ بدهم: چون می خواهند نگذارند بهمن و من «زندگی» کنیم و اصلا هم برای شان مهم نیست که در برابر محرومیت هایی که به ما می دهند، هیچ نصیب خودشان و دولتی که دوستش دارند، نمی شود.

اما بگذار فکر کنند که نمی گذارند ما زندگی کنیم.آنها از این فاصله ها چه می دانند؟از فاصله هایی که دیوارهای بلند زندان اوین میان من و بهمن ایجاد کرده ؟چه می دانند که این فاصله ها ما را به یکدیگر نزدیک تر از قبل کرده و آنچنان معنایی به زندگی ما بخشیده که تا پیش از این از یافتن چنین معنایی عاجز بودیم. .انها چه می دانند که ما حتی با نشاط تر و هدفمندتر از قبل زندگی می کنیم.

بگذار فکر کنند «زندگی» را از ما گرفته اند، بگذار! دل خوش به این باشند که نمی گذارند زندگی کنیم.اما ما زندگی می کنیم، من و بهمن، بهاره و امین، نسرین و رضا و .....

شاید هیچ کس به اندازه ما که این فاصله ها را تحمل می کنیم نمی داند که ما هیچ وقت دلمان به حال خودمان نمی سوزد، اما گاهی دلمان برای آنها که ما را به زندان انداختند می سوزد.... چون مطمئن هستیم که ما «زندگی» می کنیم، اما نمی دانیم آنها هم «زندگی » می کنند یا نه؟

نوشته شده در 18 مهر 1390 | 19 نظر



گزارش یک روز نه چندان خوب ملاقات در زندان اوین

   

ملاقات این هفته با بهمن در زندان اوین چندان خوب نبود.تمام هفته را منتظری که دوشنبه برسد ... و می رسد و از همان اول صبح نحسی یقه ات را می گیرد.

یک - هر هفته تغییری جدید در سالن ملاقات زندان می دهند، هر هفته با دیوارها و میله های جدید روبرو می شوی، آنقدر میله و دیوار اضافه کرده اند که نمی دانی از کدام طرف بروی...و هربار راه را گم می کنی.

چرا این همه دیوار جدید می گذارند؟ چر این همه دیوار در دیوار می گذارند، دیوارهای بلند اوین کم بود که حتی در حیاط منتهی به سالن ملاقات هم دیوارهای جدید و میله های جدید گذاشته اند؟ اینها علاوه بر اینکه عزیزان ما را زندانی کرده اند، در چند ساعتی که برای ملاقات شان به زندان می رویم ما راهم زندانی می کنند!نمی دانم این دیوار در دیوارها و این میله های جدید از حیاط تا شیشه های دو جداره کابین ملاقات ابتکار کیست؟رییس جدید زندان اوین؟دادستان تهران؟ماموران امنیتی؟

پیرزنی می گفت کاش به جای اینکه اینقدر خرج دیوار و میله برای زندانها کنند جای دیگری از این مملکت را آباد می کردند.

دو-همان بدو ورود به سالن به سمت درهای جدیدی هدایت شدیم که تا همین هفته پیش نبود، تفکیک جنسیتی هم کرده بودند، لطفا خانم ها از این در، آقایان از آن در...(البته لفظ لطفا از من است ، آنها به ما نگفتند لطفا...فقط تحکم کردند.)

سه-نوبت تفتیش بدنی بود، با دو خانم چادری و البته جوان مواجه شدیم .

یکی از زنان گوشی های موبایل را از ما می گیرد، آن دیگری با دستکش هایی که در دست دارد، ما را تفتیش بدنی می کند، تفتیش به گونه ای است که تحقیر در آن مشهود است.

عاطفه، همسر یکی از زندانیان می گوید :برای چی ما را این جوری می گردید؟چرا باز دوباره مرحله ای جدید به مراحل بازرسی اضافه شده؟قبل از ملاقات حضوری که با دقت زیاد، خانواده ها را بازرسی می کنید؟

و من می گویم :ملاقات کابینی هم که وضعش روشن است، از پشت شیشه های دو جداره چگونه می توان چیزی مبادله کرد که نگران اید؟

زن می گوید:شما به خودتان نگاه نکنید...

و بعد صدایش را کمی پایین می آورد و آهسته می گوید:

می دونید، بعضی از اینها زندانی سیاسی هستند.

خنده ام گرفته، اما عاطفه می گوید:اتفاقا ما از همان سیاسی ها هستیم و همسران ما زندانی سیاسی هستند.

مامور زن هاج و واج نگاهمان می کند.

این بار من می گویم: من هم خودم روزی زندانی سیاسی بودم و حالا هم همسرم زندانی سیاسی است و افتخار می کنم که همسرم به خاطر عقیده اش در زندان است و نه به خاطر قاچاق مواد مخدر.

زن مامور می گوید:حرف سیاسی اینجا ممنوع است

بقیه خانواده ها به دفاع از زندانیان سیاسی خود می پردازند

زن مامور می گوید :آخر خبر ندارید که در تفتیش از بند چه چیزهایی ازشون گیر آورده اند، برخی شان «ام پی تری پلیر» داشته اند...

با تمسخر می گویم : وای !چه فاجعه ای !«ام پی تری پلیر»؟ داشتند!

هاج و واج که نگاهم می کند، می گویم: «خب داشه باشند!ام پی تری پلیر وسیله ای برای گوش دادن به موسیقی است و گاه نیز البته به درد گوش کردن فایل های زبان هم می خورد، چه اشکالی دارد که یک زندانی که چند سال ازعمرش را اینجا می گذراند، گاهی بتواند برای تنوع هم که شده به چند موسیقی و یا چند درس زبان انگلیسی گوش بدهد؟»

حوصله ندارم بگویم که در آیین نامه سازمان زندان های ایران به صراحت آمده زندانی حق دارد موبایل شخصی و کامپیوتر شخصی خود را داشته باشد.

چهار-از پله ها که بالا می روم، پیرزنی را می بینم که به دست هایش دستکش انداخته و چهار دست و پا خودش را روی پله ها می کشاند بالا، خیلی پیر است...صحنه دردآوری است.می خواهم کمکش کنم، سنگین تر از آن است که بتوانم بغلش کنم...کاش اینجا یک اسانسور برای زنان و مردان سالمند وجود داشت.کاش این زنان و مردان پیر را از در اصلی وارد اوین می کردند تا با این وضع خود را روی زمین و پله نکشانند.

پنج-پشت کابین که قرار می گیرم، بهمن با تاخیر پشت کابین قرار می گیرد، یعنی بهمن و همه زندانی ها را با تاخیر می آورند...بهمن می گوید همه وسایل مان را بهم ریختند، اتاق های مان را شخم زدند.بقیه زندانیان هم به خانواده هایشان جملاتی شبیه به همین را می گویند؟می پرسم دنبال چی بودند؟

می گوید:به نظرت باید بدانم؟این را به نظرم خودشان هم نمی دانسند.

شش-پرده ها که می خواهند پایین بیایند هنوز خیلی از حرفهایم را نگفته ام، پرده پایین می آید و صدای گوشی ها قطع می شود. از گوشه ی شیشه به سختی می توانم بهمن را ببینم، سعی می کنم به او بگویم دوستت دارم ...سعی می کنم با اشاره بگویم به خاطر این نوع برخوردهای آنها! خودت را ناراحت نکن..بهمن نمی فهمد چه می گویم .لب خوانی بلد نیست انگار...تند و تند کاغذ کوچکی را از توی کیفم در می آورم و رویش می نویسم :«ناراحت نباش!دوستت دارم»کاغذ را از گوشه شیشه ای که پرده آن را نپوشانده به سمت او می گیرم، به سختی می توانم نیمی از صورت بهمن را ببینم... می خواند وفقط می خندد . مامورها دستش را می گیرند که باید بروی ...و او می رود.

هفت-موقع بازگشت از ملاقات، پله ها آنقدر تاریک است که مادر سالخورده یکی از زندانیان از پله ها می افتد...راستی چرا چراغ ها را هم خاموش می کنند که راه مان را نبینیم.

هشت-در راه خانه بارها با خودم می گویم :یک روز نه چندان خوب ملاقات!

عکس از:حسن سربخشیان

نوشته شده در 31 شهریور 1390 | 8 نظر



بوی خاک باران خورده،زندانیان سیاسی، میرحسین و رهنورد

   

مدتی می شود که به سراغ وبلاگم نیامده ام.اما امشب این باران ناگهانی تهران و بوی خاک باران خورده که از آن سوی پنجره وارد اتاقم می شود، من را یاد وبلاگم انداخت که یکبار دیگر مثل دو و نیم سال قبل بنویسم :من عاشق بوی خاک باران خورده هستم و وقتی ریه هایم از آن پر می شود به وجد می ایم.

و این عطر دوست داشتنی خاک مرطوب شده، یادم آورد بهمن که در کنارم بود پس ازهربارانی، چای درست می کرد و می گفت :ژیلا!بیا برویم توی بالکن چای بخوریم ...و من و او در بالکن خیلی کوچک متصل به اتاقی که کامپیوتر و کتابهای مان در آن قرار دارد، چای می خوردیم و بهمن تند و تند نفس های عمیق می کشید و می گفت :ژیلا!تو هم نفس های عمیق بکش، چنین هوایی در تهران به ندرت گیرت می آید...

و من سعی می کردم با تنفس هایی عمیق بوی خاک باران خورده را بیتشر جس کنم.

بالکن خانه ما خیلی کوچک است ، مثل خانه مان که خیلی کوچک است و ما به سختی در بالکن جا می شدیم...در همین باکن چند گلدان زیبا داریم، همان گلدان هایی که در تمام این مدت خیلی مواظبشان بوده ام تا موقع بازگشت بهمن همچنان باطراوت بمانند.

و فکر می کنم بهمن و سایر دوستانش الان در اوین چه می کنند، آیا همچنان به قول خودش هر کدام در سکوت به صدای شر و شر باران گوش می سپارند و از خود می پرسند الان آنها که دوستشان داریم، در این باران چه می کنند و به چه فکر می کنند؟

عطر بوی خاک باران خورده، یادم می آورد که میرحسین موسوی در مصاحبه ای در روزهای قبل از انتخابات گفته بود که بوی خاک باران خورده را خیلی دوست دارد....

بوی خاک باران خورده یادم می آورد که در یک شب بارانی به همراه زهرا رهنورد و تعدادی از خانواده های زندانیان به دیدار خانواده یک زندانی سیاسی کمتر شناخته شده می رفتیم و رهنورد از شیشه اتومبیل به قطرات تند بارانخیره شد و در سکوتی عمیق فرو رفته بود و ...من با خودم فکر می کنم آیا این باران در کوچه اختر هم امشب باریدن گرفته است و بوی خاک باران خورده را میرحسین استشمام کرده است؟و رهنورد توانسته مثل قبل از پشت شیشه خانه اش، قطره های باران را در سکوتی عمیق نظاره کند یا اینکه دیگر حتی پنجره ای هم در آن خانه باقی نمانده....

نوشته شده در 3 شهریور 1390 | 10 نظر



بهمن می گوید صابر صبرش تمام شد از مرگ هاله، ما هم صبرمان تمام شد از مرگ صابر

   

این نامه را یک روز قبل از پایان اعتصاب غذای بهمن و دوستانش در اعتراض به شهادت هدی صابر و هاله سحابی نوشته ام که نخست درکلمه منتشر شد

بهمن عزیزم، همین دوشنبه پیش بود که دوباره از پشت شیشه ی تار و کدر کابین ملاقات دیدمت، آنقدر کدر که بارها به تو گفتم نحوه نشستن ات را تغییر بدهی تا بتوانم صورتت را واضح ببینم و تو بارها جابجا شدی و من بارها جابجا شدم تا بتوانیم چهره های یکدیگر را از پشت تار شیشه کابین اندکی بهتر ببینیم و این البته همه ی دردسر یک ملاقات نبود، تو مثل همه زندانیان دیگر، حالا موقع ملاقات مجبوری انگشت خودت را روی دکمه ای که تازگی ها روی گوشی های تلفن سالن ملاقات گذاشته اند فشار بدهی و هر وقت دستت خسته می شود و ناگهان آن را رها می کنی صدایت قطع می شود. دکمه ای که اصلا معلوم نیست چرا باید مجبور باشی در تمام طول ملاقات آن را فشار بدهی تا صدایت را من بشنوم.

می گویم: بهمن! شنیده ام این دکمه ها کارش شنود حرفهای زندانیان و خانواده هایشان است.

می گویی: نمی دانم واقعیت دارد یا نه؟ اما اگر واقعیت دارد کاش دستگاهی پیش رفته تر بخرند که مجبور نباشیم در تمام طول ملاقات دستمان را روی این دکمه فشار بدهیم.

بهمن! آن روز سه روز از اعتصاب غذایت گذشته بود و حالا ۹ روز…گفتم همه می گویند که اعتصاب غذا باید خواسته مشخص داشته باشد و اعتصاب شما خواسته مشخص و ملموسی ندارد.

تو می گویی چه کسی گفته خواسته مشخصی ندارد؟ درخواست رسیدگی به پرونده هدی صابر و هاله سحابی درخواست مشخصی نیست؟

بعد هم اضافه می کنی البته می دانیم که مقامات صدای ما را نمی شنوند و رسیدگی نمی کنند اما شاید صدای ما به مردم رسید… بعد هم مکث و این بار می گویی: «اگر صدای ما به مردم هم نرسد مهم نیست» …چون…

می پرسم چون چی بهمن؟ پس چرا اعتصاب غذا کرده اید؟

انگار به من گوش نمی دهی، انگار خیره شده ای به پنجره ای که پشت سر من است و می گویی:

صابر عاشق حنیف نژاد و مجید شریف واقفی بود، برای همین هم اسم پسرانش را حنیف و شریف گذاشته است.می گویی: صابر عاشق منش و روش و اخلاق سحابی ها بود. می گویی: مرگ عزت و بعد هاله ضربه روحی بزرگی برای صابر بود و صبر صابر را تمام کرد.

دوباره از حرف نیمه تمام ات در باره دلیل اعتصاب غذایتان می پرسم و تو انگار من را نمی شنوی و باز حرف خودت را می زنی:

صابر واقعا اصولگرا و اخلاق گرا بود…نه از این اصولگراهایی که در سیاست ایران حرفش را می زنند، نه! یعنی واقعا به اصولی که به آن باور داشت پای بند بود. خیلی مهربان بود، مراقب همه زندانی ها بود، نسبت به کوچکترین بیماری زندانی ها حساس بود و وقتی کسی بیمار بود مثل یک مادر مهربان از او پرستاری می کرد…هر زندانی تازه واردی که می آمد صابر فوری سراغش می رفت تا احساس تنهایی و دلتنگی نکند.

صدایت قطع می شود، آنقدر محو گفتن از صابر هستی که یادت رفته باید آن دکمه ی لعنتی روی گوشی را فشار بدهی. من با اشاره دست سعی می کنم به تو بفهمانم که نمی شنوم و تو دوباره آن دکمه را فشار می دهی.

حالا می شنوم که می گویی: صابر به شدت جدی و اهل مبارزه بود، همیشه می گفت باید تا آخر ایستاد و مقاومت کرد و یک قدم هم کوتاه نیامد و هیچ وقت هم کوتاه نیامد. همیشه با صدای بلند و قاطع و از موضع بالا با بازجوهایش صحبت می کرد. صابر بازجوهایش را نصیحت می کرد و می گفت حیف است! با خودتان چنین نکنید. به معیارهای انسانی پایبند باشید و کرامت انسان را رعایت کنید.

باز هم مکث می کنی و من می ترسم نکند که دوباره یادت رفته باشد آن دکمه ی لعتنی را فشار بدهی اما دویاره صدایت می آید که می گویی: صابر از نبود مطالعات جدی در میان فعالان سیاسی و اجتماعی بویژه نسل جوان خیلی گلایه مند بود. خودش هر روز برنامه مطالعه جدی داشت. برای زندانی ها کلاس تاریخ گذاشته بود. روزی سه –چهار ساعت هم قرآن می خواند.

دوباره می خواهم از اعتصاب غذایتان حرف بزنم. دستت را روبرویم می گیری و می گویی: صبر کن…چند دقیقه صبرکن!

می گویی: نحوه مرگ هاله سحابی ضربه سنگینی برای آقای صابر بود و صبرش را تمام کرد.

می گویم :این را گفتی! بهمن جان.

می گویی : وقتی صابر اعتصاب غذا کرد، عصر یکی از همان روزها که توی حیاط زندان قدم می زد، از او پرسیدم که آقای صابر! چرا اعتصاب کرده اید؟ شما که با اعتصاب غذا مخالف بودید.

صابر گفت :به خاطر فاجعه مرگ هاله سحابی دچار عذاب اخلاقی و روحی شدیدی هستم، من از این اعتصاب خواسته ای ندارم. می خواهم خودم را آرام کنم و آرام هم شده ام.

می پرسم:بهمن! می خواهی بگویی شما هم با اعتصاب غذا خودتان را آرام می کنید؟

می گویی: صابر صبرش تمام شد از مرگ هاله، ما هم صبرمان تمام شد از مرگ صابر، از مرگ هم بندی مان که چه آسان از میان ما رفت و هیچ کس هم پاسخگوی مرگش نیست.

بهمن جان! فردا در دهمین روز اعتصاب غذای تو و آن هفده نفر و در دوسالگی بازداشت ات به ملاقاتت می آیم تا به تو بگویم که می دانم تو و دوستانت هم صبرتان مثل صابر تمام شده و انتظاری از هیچ کس در برابر اعتصاب خودتان نداشتید. اما حالا خیلی ها صدای پایان صبرتان را شنیده اند، مطمئن باش صدای تو و همراهانت در اوین و رجایی شهر شنیده شده است. یادم باشد به تو بگویم خیلی از دوستانت در بیرون از زندان، در گوشه و کنار ایران و جهان به نشانه همبستگی با تو و یارانت یا اعتصاب غذا کردند و یا روزه سیاسی گرفتند و صدها پیام برایتان فرستادند و دهها تجمع به نشانه همبستگی برگزار کردند.

نوشته شده در 7 تیر 1390 | 5 نظر



به یاد بهاره هدایت، مسعود باستانی، احمد زیدآیادی و همه زندانیان سیاسی

شگفت انگیزترین دیدار با یک زندانی سیاسی/ هفت سال زندان بدون مرخصی

   

تند و تند حرف می زند، انگار بیشتر از آنکه خوشحال باشد، مبهوت است، خوب حرف می زند اما گاهی تمرکزش را از دست می دهد.

او حرف می زند و نخستین بار است که تو در دیدار با یک زندانی تازه آزاد شده(یا به مرخصی آمده)احساس همیشگی را نداری.نمی دانی چرا قلبت بارها می ریزد، اصلا نمی دانی احساس ات را چگونه توصیف کنی؟با کدام واژه؟ریختن قلب می تواند احساس ات را منتقل کند؟فقط می دانی این شگفت انگیزترین ملاقات ات با یک زندانی تازه ازاد شده است.

او حرف می زند و تو قلب ات بارها فشرده می شود، فرو می ریزد، بغض می کنی، سعی می کنی جلو اشکهایت را بگیری...سعی می کنی او نفهمد که تو دقیقا چه حسی داری.

بعد از هفت سال به مرخصی آمده است، هفت سال!چرا تا همین دیروز نمی دانستی هفت سال پشت دیوارهای زندان بودن یعنی چه؟ تا دیروز نفهمیده بودی چرا همه نظام های حقوقی دنیا و حتی قوانین ایران مرخصی را از حقوق اولیه زندانی دانسته و در این مورد زندانی سیاسی هرگز مستثنی نشده است.

حتما باید ماهان * را می دیدی تا بفهمی؟از او بشنوی که به تو می گوید یادم رفته چطور باید با مردم ارتباط برقرار کنم؟بشنوی که به تو می گوید بعد از هفت سال قدرت تطبیق با محیط آزاد را ندارم.

ماهان می گوید که آنقدر در یک فضای محدود و دیوارهای بلند اوین بوده است که قدرت انطباق با آزادی عمل را از دست داده است.

ماهان به تو می گوید :سه روز است که به خانه آمده و در این سه روز بارها و بارها به حمام رفته و دوش گرفته و بیش از حد به دست شویی رفته.می گوید:چقدر لذت بخش است بدون نوبت به حمام و دستشویی رفتن...

ماهان تند و تند حرف می زند، انگار همه ی هفت سال را می خواهد توی چند ساعت برایت بگوید.تو به او می گویی برو مسافرت!لازم است برایت بعد از این همه سال...

ماهان با حیرت نگاهت می کند.

و مادرش با آهی می گوید :مسافرت؟!دیروز پانزده دقیقه سوار ماشین شده و حالش به هم خورده است...

توی ماشین محکم سرش را میان دستهایش گرفته و به خانواده اش گفته :انگار زیر پایش خالی می شود، به خانواده اش گفته ماشین را نگه دارید، پیاده ام کنید، تحملش را ندارم!

به دوستانت نگاه می کنی که در اطرافت نشسته اند و همه مبهوت اند...همه وحشت زده اند، همه احساس غریبی دارند، چشم ها بارها تر می شود ، بغض ها بارها می شکند...

ماهان در این سه روز که به مرخصی آمده، از هیجان زیاد اصلا نتوانسته بخوابد و هر بار هم چند دقیقه خوابش برده، با احساس اینکه زمان آمارگیری(شمارش زندانی ها)زندان است از خواب پریده است...

ماهان به مادرش می گوید :فقط من را به جاهایی ببرید که بتوانم 150 متر قدم بزنم بدون اینکه به یک دیوار برخورد کنم.همین!

تو یادت می اید که در کتاب خاطرات یک زندانی ده شصت خوانده ای که حتی در آن سالها به زندانی ها اجازه داده بودند در باغ بزرگ اوین به پیک نیک بروند **و حالا سالهاست که ماهان ارزوی گردش در یک فضای 150 متری را داشته و لابد بقیه زندانی ها هم همین طور.

ماهان حرف می زند و تو به احمد زیدآبادی فکر می کنی، ماهان حرف می زند و تو به مسعود باستانی فکر می کنی، ماهان حرف می زند و تو به بهاره هدایت فکر می کنی و نسرین ستوده، ماهان باز هم حرف می زند و تو به بهمن فکر می کنی، نکند! نکند آنها وقتی از زندان بیایند، مثل ماهان تحمل هوای آزد را نداشته باشند، آن هم نسبتا ازاد!وحشت می کنی...

ماهان یک هفته دیگر در مرخصی می ماند و قبل از اینکه خودش را با شرایط تازه تطبیق بدهد باید به زندان بازگردد و تو از خودت می پرسی چرا زندانی را از مرخصی محروم می کنند؟

ای کاش! مسوولان سوای از اتهام یک زندانی، چه سیاسی چه عادی، حقوق اولیه تصریح شده در قانون از جمله مرخصی را به او بدهند.

* حمیدرضا محمدی معروف به ماهان

** پیک نیک در اوین

منیره برداران ، زندانی دهه شصت ، در کتاب به یادماندنی اش به نام «حقیقت ساده »در فصلی تحت عنوان :« پيك نيك در زندان در صفحه های 217 تا 219 نوشته :«فرداي آن روز كه تعطيلي بود از بلندگو دستور آمد كه تمامي افراد براي بيرون رفتن آماده شوند .با قاشق و چنگال ولوله افتاد جريان چيست ؟ما را به كجا مي برند ؟چنين چيزي سابقه نداشت حتي قديمي ترهاي زندان هم نمي توانستند حدس بزنند از گوشه و كنار خبر آمد كه قضيه نگران كننده نيست قرار است ما رابه پيك نيك ببرند ......بالاخره همگي با چادر و چشم بند بيرون رفتيم و در سراشيب اوين به طرف ساختمان مركزي به راه افتاديم وارد محوطه جنگل مانندي شديم و بعد از صد قدمي به محوطه بازي رسيديم كه بايد اطراق مي كرديم چادر و چشم بندها را برداشتيم در يك گردشگاه واقعي بوديم، طناب براي بازي و تمرين بالارفتن از طنابهاي آويزان ....استخر هم بود از شدت هيجان نمي توانستيم چه كنيم ...صداي خنده و شادي بلند بود، رحيمي و چند پاسدار ديگر هم آمدند اما آن روز كاري به كار ما نداشتند .تذكر و اخطاري در كار نبود. ما آزاد بوديم چند نفري جرات كردند و به آب پريدند يكي از توابها هم به آب زد و ماهرانه شنا كرد ...»

«به اتفاق چند دوست ديگر قدري از محيط دور شديم ديواري جلوي ما نبود ....عصر قبل از تاريكي هوا گفتند براي برگشتن آماده شويم آن روز همه چيز رنگ ديگري داشت به بند كه برگشتم باز گرما بود و كلافگي ....فرداي آن روز نماز جمعه بود و حرفهاي لاجوردي پيش از خطبه ها از بلندگو پخش شد و اينكه حتي زنداني ها را براي پيك نيك هم برده اند .پس اين همه براي تبليغ بود ؟اما در هر حال لاجوردي برخلاف سالهاي قبل كه تنها از زور و ارعاب سخن مي گفت ، اين بار رفاه زنداني و پيك نيك را به پيش مي كشيد .»

نوشته شده در 26 خرداد 1390 | 21 نظر



 
نامه رهنورد به سارا و لیلا توسلی
نسبت جنبش زنان ایران با جنبش سبز
پیام زهرا رهنورد برای تولد فاطمه شمس
دلنوشته مهساامرآبادی برای بهمن احمدی امویی
گفت و گو با دکتر زهرا رهنورد -بخش پایانی
گفت و گو با دکتر زهرا رهنورد-بخش نخست

محمد داوری، يك ملاقات حضوری همه آرزوي مادرش
پتیشن برای ازادی بهمن احمدی امویی، روزنامه نگار زندانی
350 محبس ما بود،سروده یک زندانی سیاسی اوین،

شعر 350 محبس ما بود ،سروده یکی از زندانیان بند 350 است که در داخل زندان گفته،هر چند از گفتن این شعر چند ماهی می گذرد و دیگر برخی از زندانی هایی که نامشان در این شعر آمده ،در این بند نیستند ،یا آزاد شده اند یا به زندان رجایی شهر یا دیگر زندان های کشور تبعید شده اند ، یا حکم اعدام برخی از آنها شکسته شده و یا حکم برخی دیگرمانند فرهاد وکیلی فعال سیاسی کرد هم اجرا شده است، اما با این همه این شعر تا حدودی حال و هوای این بند سیاسی زندان اوین را نشان می دهد .


خانواده ام را آزاد کنید
پناه فرهاد بهمن: بهمن احمدی امویی، نه یک برادر نمادین
دلنوشته ترانه بنی یعقوب :برای بهمن و یکسال ایستادگی سبزش

براي بهمن احمدي امويي

"جرم" شما نشان دادن سیاست های اقتصادی پر خطا و خطر دولتمردان بوده است

نيره توحيدي

بهمن عزیز، شمارا فقط از راه روزنامه نگاریتان ، نوشته های روشنگرانه در زمینه مشکلات اقتصادی و نقد سیاستهای اقتصادی و نیز عکسها و چهره خندان و آرامتان میشناسم. میدانم دانش‌آموخته رشته اقتصاد هستید و با روزنامه‌های حامی اصلاح و بهبود جامعه نظیر جامعه، توس، صبح امروز، نوروز، شرق، وقایع اتفاقیه و سرمایه، همکاری داشته اید. دو کتاب از شما را به نام‌های «اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی» و «مردان جمهوری اسلامی چگونه تکنوکرات شدند» دیده ام و بخش هائی از آنها را خوانده ام. گزارش های مربوط به دستگیری و دلایل مسخره ای را که مقامات بیان داشته اند در روزنامه ها و سایت ها از قول همکاران و بخصوص همسرتان خوانده ام و هنوز در شگفت ام که آن بازجوها و قضاتی که امثال شما روزنامه نگاران را که هیچ سلاحی به جز قلم نقاد خود نداشته اید را به چندین سال زندان میکشانند چگونه میتوانند فارغ از عذاب وجدان به زندگی ادامه دهند؟!








بنا به توافقنامه Creative Commons برخی از حقوق برای ژیلا بنی یعقوب محفوظ است.
نقل قول غیرتجاری و با ذکر منبع و اطلاع نویسنده، آزاد است.